تو،
این سرِ قصه ای و من، آن سرِ قصه.
می شود برایم داستانِ سرباز شدنت را بگویی؟
تو بلدی، تو خوب بلدی.
یادم می دهی؟
یادم بده. نفسم؟ نه، روحم بالا نمی آید.

تو،
مأموریتت تمام شد و من، هنوز به یادم نیامده که در آن نامه چه نوشته شده بود.
من همه چیز را فراموش کردم و هنوز ...

تو،
آنقدر خوش فرم قهرمان شدی که من بفهمم آنقدرها هم نباید نگران باشم.
هنوز، فرصت و مسیر و ابزار، فراوان است.

تو،
به خانه ات برگشتی. و من، یک چیز از خداوندم می خواهم.
اگر رویا، تمام، در این زمین، به من نمی رسد. کمش را هم ندهد. نه، نمی خواهم به لقمه نانی از سفره یِ رویاهای سپید.
من، رویایم را، حریرِ فیروزه ایِ رقصان در نسیمِ مزرعه ام را، تمام می خواهم. اگر اینجا نصیبِ من، کمی، برای دلخوشیست. نمی خواهم.

تو،
یادم بده. من نصیبِ کمِ اینجا را می دهم به کسی که نصیبِ زیاد در سرش جا نمی شود. و می آیم پیشِ تو و برایم، محکم، با سری بالا...
منبع : بیست و نه ژوئن |یادداشت516
برچسب ها : خواهم ,نصیبِ